تبليغاتX
دنج ترین نقطه دنیا !
و من پرنده ای مجروح در قلب تافته ی کویر.

.

امروز به این نتیجه رسیدم کار بانک مزخرف ترین کار موجوده ...

...

دعا کنید طرف ده میلیون تومن رو برگردونه ، وگرنه بدبختم !!

...

اگه یه مدت وبلاگ آپ نشد بدونید بیچاره شدم رفت !!!

...

دنیا را برایتان شادِ شاد وشادی را برایتان دنیا دنیا آرزومندم ...

...

                                                                           " مائده "

نوشته شده توسط مائده در ساعت 4 PM | لینک  | 

 

 

 

انگار همه ی آپ های اخیرم به موضوع کسری صندوق اختصاص پیدا کرده .. شاید چون مهمترین دغدغه ی این روزهامه ...شاید هم یه روز برام عادی شد..
اما هر وقت صندوق نشستم یه سوژه ای برای نوشتن پیدا میشه !!


گاهی هرچه بیشتر می گذره آدم بیشتر حس میکنه که چقدر نامرد و بی معرفت دوروبرش رو گرفتند !!
شاید هنوز خیلی چیزها از شغلم و کلا کارهای بانکی نمی دونم اما خوب اینو میدونم که در صورت کسری صندوق باید همه سندهای روز توسط رئیس یا معاون کنترل بشه یا حداقل این فرصت به تحویلدار داده بشه که خودش تا جایی که فرصت میشه سندها رو همون روز یا روز بعد کنترل کنه ... متاسفانه همکارای ما نه تنها این فرصت رو نمیدند بلکه دائم با عجله از بستن حساب و جمع کردن و تسویه کردن صحبت می کنند. .همه، همه روز یا عجله دارند یا کار دارند یا مهمان دارند ...
مثل امروز که هیچ کس به خودش  این زحمت رو نداد که حداقل تو جمع کردن حسابها یه کمکی برسونه !! خانم کارمند تحویلدار که در واقع ( حداقل از جانب دیگران ) دوستم محسوب میشه از همه بدتر ...همیشه همه از اخلاقش نا راضی اند اما خوب من  با همه اخلاقهای بدش کنار اومدم .. اما گاهی واقعا غیر قابل تحمل میشه ..
اکثر روزها چون کار من کمتره حداقل نیم ساعتی رو صبر می کنم تا با هم بریم . ودائم تو جمع کردن حسابها و پیدا کردن مغایرتها کمکش می کنم. اما یه دفعه نشد وقتی من صندوقم اون بیاد یه کمکی کنه یا حداقال ده دقیقه منتظر بمونه ..امروز هم مثل خیلی اوقات بدون خداحافظی رفت ..بعد هم کم کم باقیه همکارا ...
باز خدا رو شکر رئیس اونقدر مرام رو داشت که با صبوری نیم ساعتی منتظر بمونه تا من همه سندها رو یه کنترل سطحی هم شده کنم ...اما خوب پیدا نشد..!!
سیستم تحویلداری اینجا دو قسمته ، اول همه سندها توسط کارمند تحویلدار ثبت میشه بدون ردو بدل شدن پول بعد تو قسمت تحویلداری از روی اسناد وجه نقد مبادله میشه ، به همین دلیل وقتی قسمت اول یعنی ثبت اسناد حسابها خوند دیگه کسی به خودش زحمت نمیده که سندهارو بازبینی کنه و فقط میمونه اون تحویلدار بیچاره با پولهاش و مانده حساب که اکثر اوقات بیشتر از موجودی وجه نقد صندوقه !!( در حالیکه اگر یه سند رو هر دوطرف اشتباه وارد کرده باشند ( مثلا هر دو دریافت رو پرداخت رفته باشند یا تو یه صفر اشتباه و خطای دید وجود داشته باشه مغایرتی نشون داده نمیشه اما خوب حساب وجه نقد صندوق بیچاره نمیخونه و بارها این مورد پیش اومده )
جالبه تو شعبه سند کسری صندوق و بدهکاران و این حرفها  هم معنی نداره !!
چون گویا سال گذشته آنقدر کسری  ها زیاد بوده که بازرس ها قصد داشتند در گزارش مطرح کنند . رئیس قبلی هم با خواهش خواسته بود که این کارو نکنندو حالا اکثرا همون روز بلافاصله با صرف کمترین زمان برای پیدا کردن  کسری توسط تحویلدار بیچاره تسویه میشه .
الیته من اکثر اوقات سند کسری میزنم نه فقط به خاطر قانونمند بودن (!) که میگم شاید همون بازرس ها یه روز مشکوک شدند و واقعا پیگیری کردند و از اساس اشکال کار رو پیدا کردنند...
امروز بیشتر از نصب دوربینهای مداربسته احساس رضایتمندی کردم .. هر چند تو پیدا کردن کسری کمکی نمیکنه اما خوب از خیلی جهات دیگه مفیده ...
.
داشت یادم می رفت روز مادر مبارک !!
این روزها هوا عجیب غریبه !! صبح ها مطبوع و بهاری ، بعد از ظهر ها گرم و آفتابی ، غروب ها و شبها سرد و بارونی !!
بارون غروب هم نگذاشت بریم هدیه ای برای مادر بخریم ...
مجبور شدیم نقدی معامله کنیم !!
این هم گذاشتم به حساب معامله هایی که تا حالا با خدا کردم !! مثل همه ی اون کسری ها که فکر کنم برای پاک و صاف شدن حقوقم باشه !!!
امروز هرچقدر با خودم کلنجار (!) رفتم نتونستم بهشون بگم که صندوق بودم و...
..
پ ن :
شاید خودش هیچ وقت اینجارو نخونه ..
اما دلم می خواد بدونه که بعده خدا تنها وجود مقدسیه که تو زندگیم دارم ..

 

                                               

                              راستی که جایگاهت چه بلند است در اوج آسمانها

 
                   دوست دارم مادر ...

 

                                                              

نوشته شده توسط مائده در ساعت 10 PM | لینک  | 

یکی دو روز پیش تو یه وبلاگی در مورد خانواده هایی خوندم که سه وعده غذای روزانه خودشان را به یک وعده کاهش دادند چون قدرت خرید مواد غذایی بیشتر را نداشتند.
_ امروز تو پرونده ها چشمم به مبلغ وامی 500،000 تومانی افتاد ...
.
بااون 500 تومان کجای گره زندگی را می توانند باز کنند ...
.
در حالی که آدمهایی تو شعبه هستند که 2 میلیارد ریال  پول مردم تو حسابشون خوابیده ...
و با انتقال همان چند صد میلیون تومن از این حساب به اون حساب در عرض چند روز معدل سازی می کنند.
بعد هم پرونده سازی های الکی به اسم این و اون (!)  و ضامنینی که گاهی به اجبار با هزار دوز و کلک ضامن چندین نفر تو شعبه می شوند.
و گاهی هم ضامنینی که چنان میل و عجله برای امضا زدن دارند که انسان شک می کند واقعا چقدر از آن وام تو جیب آنها می رود ...

خلاصه از طریق وامهای چند میلیونی و فروش اون به مردم بیچاره و نیازمند،
همینطور پول روی پول می آورند.
.
پ ن:
امروز که از شلوغی شعبه واقعا کلافه شده بودم با خودم فکر می کردم حالا بیشتر می فهمم که چرا در اسلام اینقدر نسبت به زنان سفارش شده که محیط خشک و خشن مردونه سازگار با روحیات اونها نیست .
اما خوب امروزه اشتغال زنان دیگه یه بحث نو و تازه نیست . چیزی که باب شده و ما هم باید خودمان را با اون وفق بدیم . مثل خیلی چیزهای دیگه ....

نوشته شده توسط مائده در ساعت 11 PM | لینک  | 

 

این لطف به کارمندان( با مرخصی روز پنجشنبه موافقت کردن) برای ما که نه تنها لطف نداشت بلکه کم لطفی هم بود !!

بیش از نیمی از کارمندان شعبه که به مرخصی رفتند هیچ تازه صبح همسر محترم کارمند تحویلدار زنگ میزنه میگه خانمش نمیاد ! بدون اطلاع قبلی، بدون مرخصی نوشتن ...رئیس بیچاره هم که از این اقای اطلا,عاتی بدجور ترسیده چیزی نمیگه ...

تحویلدار هم که اعصاب ما رو خورد کرد بس که خودشو لعن و نفرین کرد که چرا خودش مرخصی ننوشته ..

گفتم بابا حالا که اومدی پس به کارت برس ، یه روز هم میشه شما میری مرخصی بقیه هستند ( و من بدبخت جای شما رو پر میکنم !)..

خلاصه چشمتون روز بد نبینه اخر وقت گفتیم مهمان هم داریم زود میریم خونه .. مثل روزای دیگه ساعت 3 رفتیم خونه چون اقا حسابش نمی خوند ...

دوباره همون قصه ی پر غصه ی هر روز شعبه  ما " کسری صندوق " ...

وسط تعطیلات با کسری000 350 تومانی  خونه رفتن هم بد دردیه ..

خونه که میومدم خدا رو شکر می کردم که تحویلدار هم مثل باقی دوستان به مرخصی نرفته بود ...

نوشته شده توسط مائده در ساعت 5 PM | لینک  | 

 

چند وقتی میشه که هر وقت به رئیس شعبه رو میندازم که بابا من خسته شدم الان چند ماهه که من اومدم و هنوز مسئولیت مشخصی ندارم ، یه کار مشخصی  هم به من بدید ! دائم میگه خوب شما هم داری کار میکنی حسابدار هم که تا چند وقت دیگه بره شما میایید جای او ...

معلوم نیست اصلا این حسابدار هم حالا حالاها بره !!

چشمتون روز بد نبینه دیروز یکی رو اورد شعبه برای نصب سیستم تحویلداری جدید ...

حالم بد جور گرفته شد ...

گاهی می گفت می خواد تحویلداری رو دو قسمت کنه ..

همشون دورو و دو رنگ اند ..جلوی ادم یه جورند پشت سر یه جور دیگه ...

دیشب خیلی فکر کردم که باهاش صحبت کنم ..بزاره من تو همین قسمت حسابداری یا تسهیلات بمونم ...

با خانواده ام هم صحبت کردم .. اونها هم موافق بودند که حداقل نظر خودمو بگم ..

که تحویلداری دوست ندارم ...

هیچ وقت دوست نداشتم ...

اصلا اقا می ترسم !!

از هر روز کسر اوردن ..

از هر روز چک پول تقلبی و مفقودی پیدا شدن تازه علاوه بر کسری ها پول اونها رو هم دادن ...

از 7 ساعت دائم تو باجه نشستن فقط برا نگرانی از ورود همکارا به باجه ...

اخه تحویلدارمون دائم به من نصیحت می کرد که اجازه نده کسی وارد باجه بشه ...

انگار به کسی از همکارا شک داشت ..

روزای اول جدی نمی گرفتم ..خوب چون زیاد جاش نمی نشستم .. اما وقتی کسری های منم چندباری تکرار شد .. شک منم بیشتر شد . اینبار نه به یک یا دو نفر که به همه ...

خوب من کارمند جدید بودم ..و از نظر اونا شاید یه بچه ..

البته یه بچه ای که خیلی بیشتر از اونا می فهمه !!

تو این مدت کم انقدر تو کارم پیشرفت کردم که فکر می کنم چشم دیدن پیشرفتمو نداشتند ...

اگه می خواست منو بزاره تحویلداری چرا از همون روزای اول نذاشت ... چرا دائم بهم گفت میری حسابداری....

خلاصه امروز با کلی امید و ارزو ازش پرسیدم راه اندازی سیستم جدید تحویلداری واقعا لازمه ؟

انقدر خشک و خشن جوابمو داد که  باقی حرفهایی رو که اماده کرده بودم قورت دادم !

.....فقط گفت بله لازمه !!

دلم می خواست بهش می گفتم که من می خوام همه تلاشمو برای رشد و ارتقا سازمان بکنم ..

که دلم می خواد کاری رو انجام بدم که برای خودم و شعبه و سازمان مفید باشه ..

که دلم می خواد تو رشته ای که درس خوندم و چند سال براش زحمت کشیدم کار کنم ...

که تا بحال هر کاری که ازم خواسته سعی کردم به نحو احسنت انجام بدم ..

کارایی که به نوعی همه از زیر بار مسئولیتش شانه خالی کردند و حاظر به انجامش نشدند اما من همش با خودم گفتم کار شعبه است باید انجام بشه .. اینو ازم خواستند و من باید حتما بخوبی انجامش بدم ..حتی اگه به خوبی واقف به این امر بودم که واقعا لزوم و ضرورتی به انجامش نیست ...

بگذریم درد و دل زیاده ...

ساعت 3 که از شعبه میومدم بیرون بارون نم نم میزد ..

غم دل ادمو بیشتر می کرد  ...

چقدر خوبه میشه جایی رو پیدا کرد که نوشت ...

فقط برا اینده که بخونی و بخندی ..

چقدر تعداد وبلاگ های کاری اونم کارای بانکی کمه ..

هر چی ادم بگرده 2 هم به زور پیدا میکنه !!

شاید حال اونا هم مثل حال من گرفته !!

...

نوشته شده توسط مائده در ساعت 9 PM | لینک  | 

 

من باهارم ،

         تو زمین ،

                                      من زمینم ،

                                               تو درخت ، 

  من درختم تو باهار...

 

ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه ،

 

میون جنگلا طاقم میکنه .

                              تو بزرگی مث شب ،

                                            اگه مهتاب باشه یا نه ،

                                                          تو بزرگی مث شب

 

خود مهتابی تو اصلا خود مهتابی تو

 

تازه وقتی بره مهتاب و هنوز ، شب تنها باید ،

                                  راه دوری بری تا دم دروازه ی روز

مث شب رود بزرگی مث شب ،

 

 تازه روزم که بیاد ،

 

 تو نمیری ،

 مث شبنم ،

مث صبح ،

 تو مث مخمل ابری ، مث آن ململ نازک .

مث اون ململ مه ، که روی عطر علفا .

مثل "بلاتکلیفی" !

هاج و واج مونده مردد ، میون موندن و رفتن ،

                                                        میون مرگ و حیات .

مث برفایی تو ،

 

تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه ،

 

مث اون قله ی مغرور بلندی

، که به ابر ای سیاهی و به باد ای بدی ،

می خندی !

 

 پ ن :  تولدم مبارک

نوشته شده توسط مائده در ساعت 4 PM | لینک  | 

یه همکار داریم حال ما رو بهم میزنه !!

همیشه دیرتر از همه میاد و زودتر از همه میره (حتی قبل ازاتمام ساعت اداری) یه هماهنگی هم با رییس نمیکنه.

منم نیست خیلی حلال حروم حالیم میشه کارت ساعت هم که نداریم بی کلاسیم دیگه ! این دفتر حضور و غیاب  رو دقیق امضا می زدم. یعنی چند باری بهم گفتند عین ما بزن تا بعدا ایراد نگیرند و چون رئیس برا همه 20 تا 30 میزنه تو هم روزی یه ساعت بیشتر رو بزن . اما خوب گوش من به این حرفها بدهکار نبود !

تا اینکه یه روز چنان منو احضار کردند که نفسم داشت بند میومد ..تمومه بهونش هم این بود که سالهای 80-78 خیلی کار کردند خیلی زحمت کشیدند همه پرونده ها دستی بوده و شبها تا دیر وقت کار می کردند ... به نوعی حالا می خواهند اضافه کاری اون دوران رو بگیرند ...

خلاصه کنم حالا مجبورم ساعت ورودو خروج رو عین اونا بزنم نامرد 1.45 میره، میزنه 3.10 اون ده دقیقه خدمت به دولت رو داری !! هر چند من حالا فکر اون پولم که چی جوری و کجا خرجش کنم که مدیون نباشم .. حداقل به خودم ...

جدیدا هم کارهای خودشو میده به همکارای دیگه ..

تحویلدارهای بیچاره از صبح ساعت 7.5 تا ساعت 2 فرصت یه چایی خوردن هم نداره حالا میگه بعده ساعت اداری هم باید باشید پرونده ها رو تکمیل کنید..

امروز کارمند تحویلدار می گفت اگه شوهرم بفهمه که دارم کارای اونا رو انجام میدم غوغا میشه ...

یه غوغا عین اون چیزی که دمه عید داشتیم !! البته خوب تقصیر خودش هم هست . خیلی به خودش سخت میگیره ..

خیلی بده که رئیس اونقدر مشغله کاری داشته باشه که حتی فرصت فکر کردن به همکاراشو نداشته باشه ..شاید هم فرصتشو داره حوصلشو نداره ...تو مدتی که من رفتم اونجا همش در مورد برنامه های اینده حرف میزنه و اتفاقاتی که خوب شاید هیچ وقت نیوفته .. یه نیست بگه الان برنامت چیه ؟ حالا مسئولیت من چیه ...

کارمندها ی اینجا همه تک بعدی اند ..

همه فقط تو چارچوب معین خودشون هر روز میان و کارای تکراری ...

به نظرتون خوبه که یه ادم فقط تو محدوده کاریه خودش باشه ..و اونقدر علاقه مند به کارش باشه که حتی حاظر نباشه یه روز یا یه ساعت کس دیگه ای جاش بشینه ؟

نوشته شده توسط مائده در ساعت 8 PM | لینک  | 

 

امروز هوا عجب گرم بود !! تحصیلدار شعبه رفت بستنی خرید ، همکارا دستش انداختند که

 بسنتیه طلاقه ؟!!

بعد هم با هم خندیدند !!

واقعا براش اهمیتی نداره ؟!!

براحتی می خواد مهریه بده و خلاص !!

پس تکلیف بچه ی بیگناه چی میشه ؟!

کی به بچه های طلاق فکر می کنه ؟

اونم تو این شرایط سخت ..

دوطرف فقط به فکر خودشون ..

فقط خوبی های خودشون رو می بینند و بدیهای طرف مقابل ...

بعده ده دوازده سال .. تازه میگند که مثلا زود ازدواج کردیم یا نفهمیدیم بچه  کی بزرگ شد ...

فقط و فقط خودشون رو می بینند .. حتی یه لحظه فکر کردن به حال و روز اون بچه عذابم میده ...

کی ایندشو تضمین میکنه ..

 

اونم از همکارای نامرد فقط دارند بهش راه و چاه رو نشون میدند که چطوری زودتر از این وضعیت دربیاد .

 تو این مدت حتی یه بار هم نشد یکی بگه یه خورده صبوری کن .. تو بگذر .. گذشت کن .. به خودت و اون فرصت بده .. از نو شرع کنید .. به خاطر بچه هم شده فقط یه مدت دیگه حداقل همدیگرو تحمل کنید ...

اون زن هرچقدر هم حتی اگه خائن باشه بازم یه مادره و مادر همیشه ارزش و احترام خودشو برا بچه داره ...

 

حس می کنم گاهی از خوشی و خوشبختی زیاد ادما به این روز می افتند ... حقوق تقریبا (!) میلیونی ..خونه ..زندگی ..

بگذریم ...

فکر می کنم گاهی ما ادما لیاقت فرصتها و نعماتی که خدا بهمون داده رو نداریم ...

خودمو می گم ..

وقتی به حال و روز دوستام فکر می کنم شرمنده میشم ...

بعضی روزا که کار شعبه کمه دلم می خواد مرخصی بنویسم برم نه مثل بقیه دوستان که فلنگ (!)

رو می بندند و هر روز بدون برگه مرخصی ساعتها به کارای  شخصیشون می رسند فقط دوست ندارم

تو شعبه بیکار باشم ...

همین !!...

نوشته شده توسط مائده در ساعت 6 PM | لینک  | 

از کسری آوردن خسته شدم .

چطور ممکنه اینهمه تو کارت دقت کنی اما در اخر باز ببینی 50 تومن یا صد تومن کسری داری ( اون موقع هست که به همه زمین و زمان بد بین میشی اما خوب مجبوری گذر کنی ...)

از دست این تحویلدارمون خواب و خوراک نداریم والا .. هر روز مرخصیه !

حوصله ام سر رفته ...

خیلی دلم میخواد برای ازمون ازاد ارشد بخونم اما مگه میشه ؟!!

دلم گذر از این زمان میخواد ..

درست مثل سالهای 79-78 یا حتی 81-80 ... سالهای بی کسی ....

و پنجره همیشه بسته رو به دنیای روشنی ...

حالا به اونهمه روشنی که می خواستم رسیدم ...

اما دلم باز هم مرا امان نمی دهد ...

و همان پنجره و چشمان خسته و مه الود من ...

بی انکه فرصتی برای نشستن در پشت ان داشته باشم ... و تنها گذری ... نیم نگاهی ... به شهر خفته ... به اسمان بیدار ... اسمان همیشه بیدار ...با ستارگان چشمک زنش ...

.

فکر نکنی اینها که نوشتم .. و اینهمه حس .. و ارزوی گذر کردن از این دیار .. و این زمانه با مردمانش به خاطر همون کسریه که اول نوشتم !!!

نه چیزهای دیگری هم هست ..

 بی احترامی .. بی حرمتی ..

زور .. اجبار .. تحمیل .. تحقیر ...

غیبت .. دو رویی ..فساد .. فقر ..فحشا ...

 

چیزهای دیگری هم هست ...

و من هنوز هم به فکر گذر از این دیارم با مردمان همیشه تنهایش ...

نوشته شده توسط مائده در ساعت 7 PM | لینک  | 

مثل ماهی زنده

 مثل سبزه زیبا

 مثل سمنو شیرین

 مثل سمبل خوشبو

 مثل سیب خوش رنگ

و مثل سکه با ارزش باشید .

سال نو مبارک

نوشته شده توسط مائده در ساعت 12 PM | لینک  | 

سلام .

بالاخره اومدم که بنویسم !!!بعده اونهمه ننوشتن !!!

راستی خدا رو صد هزار بار شکر مشکل گاز رفع شد ... و ما زنده ماندیم !!

ممنون از دعاهاتون ( چقدر هم دعا کردید !! )

اصلا برا چی اومدم بنویسم ؟

.

وقتی یه دنیای واقعی به این بزرگی وجود داره ، دیگه این دنیای مجازی چه معنی میده ؟؟؟

وقتی یه دنیا وجود داره که میشه توش بزرگ  شد ، قد کشید ، ادم شد ، مومن شد ، عاشق شد ، عابد شد ، ....

دیگه چه معنی داره هر روز بیایم اینجا دنبال چیزایی که خودمونم نمی دونم چیند بگردیم  !!

راستی شما جز کدوم دسته از ادمایید ؟اونایی که اینترنت رو فقط برای پوشوندن خودشون و خواسته های غیر مننطقی شون دوست دارند یا اونایی که فقط دنبال خوش گذرونی و وقت گذرونی اند ؟ یا برا سره کار گذاشتن مردم بیچاره ، شاید هم برا کسب درامد ، اما نه فکر کنم شما عین خودمید ،فقط و فقط برای علم و تکنولوژی و بالابردن سطح سواد و اگاهی و بروز رسانی خودتون اینجا رو دوست دارید (!)

بگذریم ..

داشتم می رفتم بخوابم که دیدم کامی روشنه اومدم نشستم پاش !

قصه تکرار شدنی هر روز من .. صبح صبحونه ( اونم در حال لباس پوشیدن و بدو بدو کردن !) بعد این سرپایینی سر کوچه رو با احتیاط هر چه تمام تر رفتن تا به قول دوستان دوباره سُر نخوریم .. بعد هم تحمل یه محیط شلوغ و پر سر و صدا به همراه گاهی داد و بیداد و دعوا تا 3 بعد ازظهر ...

 

بعد هم خونه و یه استراحت چند ساعته ... شب هم یا فیلمی بازاری یا یه خبر گرفتن از دوستی ، اشنایی .. چیزی نمیشه که دوباره شب شده باید بخوابی تا صبح دوباره با اکراه تمام پاشی بری سره کار ...

این قصه زندگی ما شده ...

گاهی وقتی پای صحبت دوستی اشنایی میشینم احساس میکنم خیلی ناشکرم .. جوونای " رعنا و رشید "(!) مردم اینهمه دنبال کارند اونوقت من ....

شاید هم علت حال بدم حسرت امروز باشه که دوستام صبح سر ازمون ارشد بودند و من ... همون جای همیشگی ....

مادرم با اینکه خودش خیلی به ادامه تحصیل و درسو کتاب و تحقیق و پژوهش علاقه داره اما چندان تمایلی به این امتحان من نداشت البته خوب حق هم داشت چون من واقعا هیچی نخونده بودم ....

حالا تا ازمون دانشگاه ازاد وقت هست ...

راستی کسی اطلاعی داره از کجا باید منابع رو  بگیریم؟ و حدودا چند درصد بچه ها تو هر رشته ای قبول میشند ؟

 

پ ن : یادم رفت بپرسم احیانا کسی خبر نداره این سایت کلوب رو چرا بستند ؟؟؟؟!!!

 

نوشته شده توسط مائده در ساعت 4 PM | لینک  | 

                 

 هوا بس ناجوانمردانه سرد است .

احتمالا تعدادی از شما که این مطلب رو می خونید یه جای گرم نشسته اید و احیانا شیر داغ و استخر و سونای زیرزمین تون هم براهست!

اما اینجا که من نشسته ام هوا بس ناجوانمردانه سرد است ! دو سه روزی می شود که ما و همشهری ها گاز نداریم. مردم برا خرید بخاری برقی و بخاری گازی و کوره و کرسی و " نان " !!به تلاش و تکاپو افتاده اند.

کسانی که دستشان به دهنشان می رسد پی تلفن به دوست و آشنا تا کسی را بیابند که برای چند روزی نان و غذا برایشان فراهم کند و

...و کسانی نیز در صف "طویل" نانوایی ها در سوز سرما پی فراهم اوردن لقمه نانی برای شب ..

اینجا که ما نشسته ایم شایعه ادامه یافتن قطعی گاز تا عید و همچنین قطع آب و برق نیز همچون شایعه دادن 50 تومان برای خرید بخاری نفتی بالا گرفته است ...

 

- احیانا شما می دانید که در شهر ما چند نفر هستند که همان 50 تومان را ندارند که بتوانند خانه شان را گرم ، گرم که نه حداقل از سوز سرما نجات دهند ؟

- کسی می داند چند نفر امشب نان بهشان نرسیده است ؟

-  لوله های آب چند نفر یخ زده و آب ندارند ؟

- چند کودک در بیمارستان ها بستری شده اند و مادرشان خدا را شکر میکند که حداقل یه جای گرمی دارند ؟

راستی اصلا کسی میداند که چرا بعضی از جاهای شهر به هیچ وجه رنگ قطعی گاز را به خود نمی بیند ؟

.

.

- خدا را شکر که ما مجبور نیستیم با یک  لامپ 100 و یک میز عسلی کرسی درست کنیم !

- خدا را شکر که توانستیم هم بخاری نفتی و هم برقی تهیه کنیم ...

- خدا را شکر یخ زدگی لوله های آب برطرف شده و حالا می توانیم بطری بطری آب زیر همان کرسی ها بگذاریم و از آب ملایم استفاده کنیم ..( چون کرخت شدن دستها بعد از استفاده از اب سرد یکی از عذاب آورترین مسائل این روزهامان است !)

- خدا را شکر که حیاط داریم و می توانیم اتش درست کنیم و درونش سیب زمینی بگذاریم (!!)

- خدا را شکر که کمی نان در فریزر داریم ...

- خدا را شکر که لباس گرم داریم و فضای خانه هم ملایم شده ..

- خدار ا شکر که بالاخره امروز ما را هم همچون همه ادارات و سازمان های دولتی تعطیل کردند و مجبور نبودیم همچون چند روز پیش بعد از لیز خوردن روی اسفالت های یخ زده شهر در زیر افت فشار گاز پاهامان در کفش هامان منجمد شود ...

- خدا را شکر که سرماخوردگی ام هرچند تکانی نخورده حداقل بدتر هم نشده ....

راستی داشت یادم می رفت ..! خدا راشکر برای این نعمت زیبا ..... برف ...

در شهر ما چند سالی بود که برف نمی بارید امسال این رحمت شامل حالمان شد .. می ترسم این برف با خاطره بد در ذهن بچه ها باقی بماند ...

راستی این سرما چقدر باعث شد خانواده ها دوباره دور هم جمع شوند .. همچون شب یلدا ...

. اما بدون هندوانه .. بدون فال حافظ .. بدون گاز !

هرچند برای ما که فرقی نکرد !!

 امشب یکی از اقوام می گفت متاسفانه مردم چندان از این امتحان سربلند بیرون نیامدند .. و اشاره به صف های نان و دیگر کالا ها می کرد و گرانی ها و حق خوری ها و ایثار و گذشت و دست نیازمندی رو گرفتن و....

راست می گفت ...

.

هیچ معلوم نیست امشب که صبح شد چند متر برف جلوی درب منزل نشسته باشد و چند نفر درخانه شان از سوز سرما و گرسنگی تلف شوند ...

 

پ ن :

اشکی برای گریه به این دیده ها دهید ، دستی برای سینه زدن دست ما دهید .

زنجیر و شال و بیرق و پیراهن سیاه ، چشم انتظار مانده که اذن عزا دهید .

    حسین جان !

    داغ شهادتت آنچنان سینه سوز است که سرما و کولاک هم ما را از عزاداریت باز نمی دارد .

 

۱. عزا داریتون قبول.

۲. لطفا شعله بخاریتان را "فقط کمی" کم کنید ...

۳. دعامان کنید که زنده بمانیم !  فقط همین !

 

نوشته شده توسط مائده در ساعت 0 AM | لینک  | 

 

دکتر شریعتی :

من از دو کار نفرت دارم : 1. درد دل کردن که کار شبه مردها ست و 2. از خود دفاع کردن ، برای تبرئه خود جوش زدن که کار مستضعفین است . شجاع به همدرد نیازمند نیست . از ناله شرم دارد . مرد پاک را نیز زندگی و زمان تنها نمی گذارد . زندگیش از او دفاع می کند .زمان تبرئه اش می کند .

 پلیدان هرگز پاکدامنی را نمی توانند الود .

 

اما یک نوع نالیدن است که چیز دیگری است . ناله ی غم و غصه و گرفتاری و غرض و از دست دشمنی های این و آن و آزار اینجا و انجا .. نیست . ناله ی ضعف و عجز نیست ، ناله مرد است . انچنان که شیر در شب های عظیم کوهستان می نالد . انچنان که علی در شبهای پهناور نخلستان می نالد . این ناله ی غربت است ، گریستن در زیر آوار زندگی کردن !

 

یک ذره عشق علی ، اگر در نهادت و ذاتت باشد ، تو را قدرت ماندن در برابر هجوم همه ی

 این قدرت ها خواهد بخشید و همچون یک مومیایی سحر انگیز و مرموز نگاهت خواهد داشت .

می دانم که تو این مایه را داری و نیز یک خود اگاهی را....

 

                                    نام علی(ع)     عدالت

راه علی(ع)     سعادت

                عشق علی(ع)     شهادت

                                            ذکر علی(ع)        عبادت

 

                                          عید  علی(ع)   مبارک

 

پ ن :

انتقاد : چقدر زشته که سایت درست روز عید غدیر دچار مشکل بشه و نشه وبلاگ رو آپ کرد !

نوشته شده توسط مائده در ساعت 3 PM | لینک  | 

معبد تشنه خون است .

همیشه پرستش با خون ، با قربانی همراه بوده است . عشق همواره تشنه ی اخلاص است .

نیمه روشنفکران بی درد و دل خرده می گیرند که قربانی چرا ؟ معبد به قربانی چه نیازی دارد ؟ خدا چرا خون را دوست بدارد ؟ شگفتا .. شگفتا ... ! چرا نمی فهمند ؟!

این او نیست که خون می طلبد ، قربانی می خواهد ، این عاشق است که بدان سخت نیازمند است .

می خواهد به او ، نه به خودش به دلش نشان دهد که " من اسماعیلم را نیز قربانی تو می کنم "! نشان دهد که من در دوست داشتن در ایمان ، مطلقم !

آری عشق تشنه می شود ، خون بایدش داد ،  سرد می شود آتشش باید زد ، گرسنه می شود ، قربانی بایدش کرد .

عشق با قربانی ، با خون نیرو میگیرد ، زلال می شود ، رشد می کند ، پاک و بی لک میشود ، گرم و نورانی میشود ... از هر چه جز خود زدوده می شود مجرد ، بی غش ، صافی ، ناب !

و اکنون عید قربان است !...

 

پ ن :

پارسال همین موقع  ها بود که نیت کردم اگه تا عید قربان امسال مشغول به کار شدم  با اولین حقوقم قربانی کنم اما خوب قسمت نبود !! دوستان می گفتنند پاقدم من بوده که این ماه اینقدر دیر حقوق میدند !

راستی :

1 . عیدتون مبارک

2. یلداتون مبارک

نوشته شده توسط مائده در ساعت 1 AM | لینک  | 
 

بفرما تو دم در بده